سيد محمد باقر برقعى

3383

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سرنوشت جهان جهان و هرچه در او هست درد و رنج و غم است * سلامتش همه درد است و راحتش الم است به روى آدميان بسته‌اند باب نشاط * اميد راحت و بهبود ، رهنماى غم است چو بيش و كم نشود روزى از تدارك مال * خنك كسى كه برون از خيال بيش و كم است در اين سراى وجود ، آنچه آرزو باشد * خيال بيهده باشد كه عاقبت عدم است حيات عاريت آويخته است بر مويى * ميان بود و نبود اى عزيز يك‌قدم است حديث چون و چرا بس كن اى اسير هوا * كه بسته اين همه چون و چرا به نيم‌دم است هميشه شانه تهى كن ز بار منّت خلق * كه بار ننگ ز نابردبارى شكم است ازبس‌كه فتنه و شر در زمانه گشته پديد * اگر دمى به سلامت گذشت مغتنم است مجوى عشرت دايم كه سرنوشت جهان * چنان بود كه در او عيش و رنج و غم به هم است حساب روز قيامت مسلّم است ولى * كسى رسد به حسابت كه صاحب كرم است به ترك حرمت خلق خدا مگو « مكرم » * كه هركه حرمت مخلوق داشت محترم است فراق يار مگر نسيم صبا از حريم يار گذشت * كه بر مشامم ، چون نافهء تتار گذشت به حيرتم كه چه‌ها بگذرد به فصل خزان * مرا كه موسم گل در فراق يار گذشت نمىتوان كه بپوشم ز اهل دل غم دل * كه صيت عاشقى من به هر ديار گذشت غم جدايى و رسوايى و پريشانى * ز من مپرس كه از حد اشتهار گذشت ندانمت ز چه ره بگذرى نهان ز نظر * كه عمر من همه در راه انتظار گذشت من اين سخن ز چكاوك شنيده‌ام بسيار * كه تا به باغ ، تفرّج كنى بهار گذشت اگرچه گردش گردون به استقامت نيست * چو دور هجر تو آمد به يك مدار گذشت مدار چشم به اين روزگار نافرجام * كه تا به هم بزنى چشم روزگار گذشت به فكر نوبت آينده غم مخور « مكرم » * كه سال باز چنان بگذرد كه پار گذشت رباعى گويند كه بعد فوت برزخ باشد * وانگه پى انتقام دوزخ باشد بايد كه علاج گرمى از پيش كنيم * آنجا كه نه پنكه است و نه يخ باشد